تبليغاتX
می ناب
عقل ما را عشق تو دیوانه کرد................................جان ما را باده ات میخانه کرد

 

یادداشتی از طرف خدا

 

من خدا هستم . امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم.

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي   

براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق من بگذار .

همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو .  

وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ،  همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز كن .

 

اگر در يك ترافيك سنگين گير كردي ،

نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است و در ارزوی داشتن ماشین به سر میبرند.

 

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي :

به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد .

 

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري :

به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.  

 

وقتي ماشينت خراب ميشود  و تو  مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي :

به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد .

 

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي :

به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده .

 

وقتي متوجه موهايت كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :

به بيمار  سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند .

 

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني  و بپرسي هدف من چيه ؟

شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه  عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند .

 

ممكنه خودت را قرباني تندي ، جهل ، پستي يا تزلزلهاي مردم يبيني :

به ياد داشته باش ، همه چيز ميتواند بدتر هم باشد . تو هم ميتوانستي يكي از آنها باشي.  

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت توسط ..:: ahmad ::..

 

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نكنيم
اگر مطالعه نكنيم

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

هنگامی كه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگامی كه دست ياری ديگران را رد بكنيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر بنده‌ی عادتهای خويش بشويم

و هر روز يك مسير را بپيماييم

اگر دچار روزمرگی شويم

اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم

يا با كسانی كه نمی شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات سركشی كه

موجب درخشش چشمان ما می شود

و دل را به تپش در می آورد

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد

اگر تحولی در زندگی خويش ايجاد نكنيم هنگامی كه از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم

اگر حاشيه ی امنيت خود را برای آرزويی نامطمئن به خطر نياندازيم

اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم

براي يكبار هم كه شده

از نصيحتی عاقلانه بگريزيم

 

بياييد زندگی را امروز آغاز كنيم!

بياييد امروز خطر كنيم!

همين امروز كاری بكنيم!

اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجی بشويم!

شاد بودن را فراموش نكنيم!

 

(پابلو نرودا)




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت توسط ..:: ahmad ::..

 

 

" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس

ارتشي اش را مرتب کرد   و به تماشاي انبوه

جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ

مرکزي پيش ميگرفتند مشغول شد. او به دنبال

دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود

اما قلبش را ميشناخت، دختري با يک گل سرخ.  

از سيزده ماه پيش دلبستگي­اش به او آغاز شده

بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن

کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور

يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته

يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن

به چشم مي خورد. دست خطي لطيف که نشان

از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف

داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب

کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي­نل" . با اندکي

جست و جو و صرف وقت، او توانست نشاني

دوشيزه هاليس را پيدا کند.  "جان" براي او نامه

اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست

کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان"

سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ

جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه

پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه

نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه

همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز

فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه

زدن کرد.  "جان" در خواست عکس کرد ولي با

مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر

"هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر

شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با

اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان"

فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را

گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي

نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي

شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم

گذاشت" بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان

" به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت

دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده

بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:   " زن

جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت

وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي

زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود

چشمانش آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس

سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته

باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم

کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ

را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک

شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم

گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است

اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به

او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را

ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود.

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که

در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود

مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون

پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور

شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي

قرار گرفته ام از طرفي شوق و تمنايي عجيب

مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از

سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به

معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن

دعوتم مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت

رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به

نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که

از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه

ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست

داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب

مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي

در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم

که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي

گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار

کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را

براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين

وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي

ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من

"جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه

"مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار

خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام

بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم

گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا

متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس

سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت

از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم

بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد

بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن

طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين

فقط يک امتحان است!  "

 

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي

شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ

بدهد

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت توسط ..:: ahmad ::..

TinyPic image

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت توسط ..:: ahmad ::..