تبليغاتX
می ناب
عقل ما را عشق تو دیوانه کرد................................جان ما را باده ات میخانه کرد

این مطلب رو به دوست بسیار عزیزم محمد ارشدی تقدیم میکنم: 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت

يك دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به يادآورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او

همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي ازعمري كه با او شد به سر

مست او بودم زدنيا بي خبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بين ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورقبان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سر گردان شده

گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست ميدارم بدان!

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا ميشود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر ياري به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش!

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او دراين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره آفاق بود

در نجابت در نكوهي طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي مارا نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

اخر اين قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود وبس

يار ما را از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم ان عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم اين كه همخون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول ان رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم

اخر اتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من...

از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي. چه سود!

عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او ... ياد تو ما را بس است. 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت توسط ..:: ahmad ::..