تبليغاتX
می ناب
عقل ما را عشق تو دیوانه کرد................................جان ما را باده ات میخانه کرد

 

فردی از خداوند درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند پذیرفت.

 

او را وارد اتاقی نمود که جمعی ازمردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته

 

بودند.

 

همه گرسنه، نا امید و در عذاب بودند.هر کدام قاشقی در دست داشت که به دیگ

 

میرسید ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی انها بود، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به

 

دهانشان برسانند!

 

عذاب انها وحشتناک بود.

 

انگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان میدهم.

 

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد.دیگ غذا، جمعی از مردم، همان

 

قاشقهای دسته بلند.

 

ولی در انجا همه شاد و سیر بودند. ان مرد گفت:نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند

 

در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، با انکه همه چیزشان یکسان است؟

 

خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا انها یاد گرفته اند که یکدیگر را

 

تغذیه کنند. هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری میگذارد، چون ایمان دارد کسی

 

هست در دهانش غذا بگذارد.

 

(ان لاندرز-غذای روح)




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت توسط ..:: ahmad ::..

 

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از انکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

ای...

      ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

          چقدر زود

                     دیر می شود


وقتی شنیدم...

واقعا شوکه شدم

تا چند ثانیه نگاهم به صحفه تلویزیون قفل شد

هنوزم نمیتونم باور کنم

به همه دوستاران این بزرگوار تسلیت عرض میکنم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت توسط ..:: ahmad ::..