سلام خدمت تمام دوستای خوبم
شرمنده از اینکه باز هم مثل دفعه قبل دیر آپ کردم و متشکرم از اینکه توی این مدت که نبودم با نظرات گرمتون نذاشتین بلاگم خیلی سرد و بی روح بشه
حالا به تلافیه این چند وقتی که نبودم کلی مطلب آماده کردم که تقدیم میکنم به همه شما و امیدوارم که خوشتون بیاد
************************************************************
مناجات
بد نیستم اما تو خوبی های کوچکم را بیشتر از انچه هست به چشم دیگران می نمایانی.
خوب نیستم اما تو زشتی های بزرگم را از چشم همه می پوشانی.
هرگز پرده ها را از دالان های وجودم کنار نزده ای که کجی ها و ناراستی های درونم پیدا شود.
بخشایش ات زیباست، دست هایت را باز کرده ای و مرا در آغوش مهربان ات می کشی.
حتی به شکایت های بی دلیل هم پاسخ می دهی.
قبل از آنکه لیاقت اش را پیدا کنم، نعمت ها را به سویم سرازیر می کنی.
غمگین که می شوم، به تو اعتماد می کنم تا دریچه های کوچک شادی را به رویم باز کنی و در لحظه های سخت، دست هایم را محکم بگیری.
تو، نهایت اشتیاق منی برای جست و جو در آسمان، که هر جا نگاه می کنم، لبخند تو پیداست.
*************************************************************
عشق چیست؟


از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت: خشكيدن........از گل پرسيدن عشق چيست، گفت: پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن............. از آسمون پرسيدن عشق چيست، گفت: باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت: جدايي

**************************************************
به همین سادگی!
روزي پير معرفتي ، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است . نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است . شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند .
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟"
شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود ؟!
استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است . تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است . اين ربطي به دخترک ندارد . هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي . بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست .
مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت ، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد .
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي !!!

******************************************************
به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
*******************************************************
قوت قلب
در بيمارستانی دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکی از بيماران اجازه داشت روزی يک ساعت روی تختش بنشيند و به منظره بيرون نگاه کند. اما بيمار ديگر اجازه نداشت تکان بخورد وپشت به پنجره خوابيده بود. انها با هم زياد درد دل ميکردند.
هر روز بعد از ظهر بيماری که کنار پنجره بود تمام چيز هايی که پشت پنجره ميديد برای دوستش توصيف ميکرد وبيمار ديگر روحش تازه ميشد و اميد به زندگيش بيشتر.
او از يک پارک ميگفت ودرياچه ای که مرغابيان زيبايی داشت و کودکانی که آنجا سرگرم بازی بودند و دوستش آنها را مجسم ميکرد.
روزها گذشت تا اينکه آن مردی که تختش کنار پنجره بود در گذشت . وبيمار هم اتاقيش بسيار ناراحت شد واز پرستاران خواهش کرد که تختش را کنار پنجره بگذارند ؛ وپرستاران اين کار را انجام دادند .
بيمار يک روز خود را به سختی تکان داد تا بيرون پنجره وآنچه راکه تا بحال تصور کرده تماشا کند . اما باکمال تعجب با يک ديوار روبرو شد.
بيمار سريع پرستار را صدا زد واين موضوع را بازگو کرد.
پرستار پاسخ داد
« شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد؛ چون آن مرد نــــا بیــنا بود وحتی نمی توانست ديوار را ببيند»
*******************************************************
آیا شیطان وجود دارد؟
(پیشنهاد میکنم حتما این داستان رو بخونید)
داستان یه کم طولانی ست به همین دلیل اونو دراینجا مشاهده کنید
******************************************************
مادرهفت خط
مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام ویکی زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي،هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و ویکی فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد، ویکی پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد، اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار ویکی مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي، اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
*******************************************************
راستی!
امروز روز تولدمه!
خودمم وقتی آپ کردم یادم افتاد
همیشه آبی باشید